هر ماه يك حكايت جديد در جاودانه...

 

حكايت اول ( آتش اميد)

حكايت دوم ( حد خود را بايد شناخت )

حكايت سوم ( مردی که می خواست از دست عزرائیل بگریزد  )
حكايت چهارم ( محرم اسرار بودن قابلیت می خواهد )
حكايت پنجم ( یك درس بزرگ ! )
حكايت ششم ( اخلاص )
حكايت هفتم ( صوفي و خرش )
حكايت هشتم (  )
حكايت نهم (  )
 
 

حکایت عرفانی زیر به نقل از :

کتاب آتش امید ، نوشته پریسا بهرامی می باشد .

آتش امید

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه ای افتاد.او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد.اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند کسی نمی آمد.سرانجام خسته و ازپا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای  بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگه دارد.اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود ، به هنگام برگشت دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متأسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده  و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشکش زد و فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید من در اینجا هستم؟ آنها جواب دادن، ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم!

وقتی که اوضاع خراب می شود ، نا امید شدن آسان است ولی ما نباید دلمان را ببازیم ، چون حتی در میان درد و رنج، دست خدا در کار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش دفعه دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند.

 

                                                                                                                    گرد آوری : پروین عابدینی

 

مطلب بفرستید

بالای صفحه               صفحه اصلی

   

نام كاربر :

کلمه عبور :

 

 

Copyright 2005 :: Javdaneh. All rights reserved.
Web Development Partner :
Design Group , Best View : 1024x768 pixels