هر ماه يك حكايت جديد در جاودانه...

 

حكايت اول ( آتش اميد)

حكايت دوم ( حد خود را بايد شناخت )

حكايت سوم ( مردی که می خواست از دست عزرائیل بگریزد  )
حكايت چهارم ( محرم اسرار بودن قابلیت می خواهد )
حكايت پنجم ( یك درس بزرگ ! )
حكايت ششم ( اخلاص )
حكايت هفتم ( صوفي و خرش )
حكايت هشتم (  )
حكايت نهم (  )
 
 

حکایت عرفانی زیر به نقل از :

کتاب در محضر لاهوتیان ، زندگینامه ، شیوه سلوکی و کرامات عارف بصیر و سالک خبیر حضرت جعفر آقای مجتهدی به نوشته محمدعلی مجاهدی (پروانه) می باشد .

یك درس بزرگ !

هنگامی كه حضرت آقای مجتهدی در قم اقامت داشتند با مسجد مقدس جمكران و كوه خضر (در نزدیكی روستای جمكران) بسیار مأنوس بودند. در آن زمان هنوز مسجد همان حالت قدیمی خود را داشت و معنویت عجیبی بر فضای آن حاكم بود و ایشان می فرمودند : مسیر عبور حضرت ولی عصر- ارواحنا فدا- از زمینی كه مسجد مقدس جمكران در آن واقع است ، هنوز روشن و عطرآگین است و جان آدمی را می نوازد و آدمی را به خضوع و خشوع وا می دارد :

                   بر زمینی كه نشان كف پای تو بود

                                                                       سالها سجده صاحبنظران خواهد بود

كوه خضر نیز از اماكن مورد علاقه ایشان بود و در آنجا خلوت می كردند و به دعا و توّسل می پرداختند . آن سال تصمیم گرفته بودند كه اربعینی را در كوه خضر رفتند و در اتاقی كه در آنجا بود ساكن شدند و ارتباطشان را جز با معدودی از دوستان قطع كردند.

آخرین روز از ماه مبارك رمضان فرا رسیده بود و حضرت آقای مجتهدی فرموده بودند كه در آخرین روز ماه مبارك ، مهمان آقای حاج میرزا یدالله غروی خواهم بود. حجت الاسلام حاج میرزا یدالله غروی از علاقمندان و اطرافیان حضرت آیت الله الاعظمی مرحوم مرعشی نجفی بودند و با حضرت آقای مجتهدی نیز الفتی دیرینه داشتند، منزل مسكونی ایشان در خیابان بهار بود و دوستان بعد از افطار برای دیدار آقای مجتهدی در آنجا جمع شده بودند و حضرت آقای مجتهدی پاسی از افطار گذشته بود كه آمدند.

ایشان در مدت این چهل روز به خاطر روزه داری و غذای بسیار كمی كه مصرف كرده بودند و نیز به علت شب زنده داری ها و ریاضات شرعی، به طور محسوسی لاغر و تكیده شده بودند ولی طراوت وجودی شان بیشتر از پیش به نظر می رسید. پس از ورود به خانه و احوال پرسی از دوستان ، دست و روی خود را در آب زلال حوضی كه در وسط حیاط بود شستشو دادند و بعد دستمالی از جیب پیراهن بلند عربی خود درآوردند و همین كه آن را باز كردند تا دست و روی خود را خشك كنند ، حال ایشان منقلب شد! و انقلاب حالشان به خاطر مورچه ای بود كه در داخل دستمال دیده بودند! دستمال را آهسته جمع كرده و در جیب خود گذاشتند و فرمودند : من ناخواسته این مورچه را از لانه خود دور كرده ام و آوارگی او را نمی توانم تحمل كنم! باید بروم! قبض او مرا آزار می دهد!

دوستان هرچه اصرار كردند كه شما خسته اید و تازه از راه رسیده اید، اجازه دهید تا با ماشین سواری شما را تا كوی خضر همراهی كنیم ، قبول نکردند و فرمودند :

تاوان این غفلت، پیاده رفتن به كوه خضر و پیاده برگشتن است!

حضرت آقای مجتهدی پیاده به كوه خضر رفتند و در جایی كه بیتوته می كردند مورچه را به لانه خود رهنمون شدند و پس از گذشت چند ساعت به قم بازگشتند .

لطافت روحی یك عارف سالك باید تا به چه حدی رسیده باشد كه نتواند آوارگی یك مورچه را از لانه خود تحمّل كند! و بعد با پیاده رفتن به كوه خضر و پیاده برگشتن، آن هم پس از چهل روز روزه داری و ریاضت شرعی ، خود را مجازات نماید كه چرا به هنگام برچیدن دستمال از زمین دقّت لازم را نداشته است!

                                                                                                                    گرد آوری : طلایه محتشمی

 

 

مطلب بفرستید

بالای صفحه               صفحه اصلی

   

نام كاربر :

کلمه عبور :

 

 

Copyright 2005 :: Javdaneh. All rights reserved.
Web Development Partner :
Design Group , Best View : 1024x768 pixels