به نام خدا

 مناجات پير انصار (قسمت هشتم)

 

پروردگارا ياد تو دل را زنده كرد و تخم مهر افكند، درخت شادي رويانيد و ميوه آزادي داد

الهي پهناي عزت تو جاي اشارت نگذاشت و قدم وحدانيت تو راه اضافت برداشت تا رهي گم كرد آنچه در دست داشت و نا چيز شد هر چه ميپنداشت.

الهي مشرب مي شناسم اما واخوردن نمي يارم، دل تشنه و در آرزوي قطره ميزارم سقايه مرا سيراب نكند، من در طلب دريابم، بر هزار چشمه گذر كردم تا كه دريا دريابم، در آتش عشق غريقي ديدي؟ من چنانم، در دريا تشنه اي ديدي؟ من آنم، راست بحيرت زده مانم كه در بيابانم، فريادم رس كه از بلائي به فغانم.

الهي غريب تو را غربت وطن است، كي هرگز بخانه رسد كسي كه غربت او را وطن است

الهي مشتاق كشته دوستي و كشته دوست ديدار ترا كفن است.

الهي چه خوش روزگاري است روزگار دوستان تو با تو، چه خوش بازاري است بازار عارفان در كار تو، چه آتشين است نفسهاي ايشان در ياد تو، چه خوش دردي است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو، چه زيباست گفت و گوي ايشان در نام و نشان تو.

با صنع تو هر مورچه زاري  دارد        با شوق تو هر سوخته سازي دارد

اي   خالق  ذوالجلال   نوميد  مكن       آن را كه  به درگهت  نيازي دارد

الهي اي سزاوار از ثناي خويش، اي شكر كننده عطاي خويش، اي شيرين نماينده بلاي خويش، بنده به ذات خود از ثناي تو عاجز و به عقل خود از شناخت منت تو عاجز و به توان خود از سزاي تو عاجز.

الهي گرفتار آن دم كه تو را داروي آني، بنده آن ثنايم كه تو سزاوار آني، من چه دانم؟ تو داني، تو آني كه خود گفتي و چنان كه خود گفتي آني، تو آني كه مصطفي گفت من ثناي تو را نتوانم شمرد آنگونه كه تو خود بر نفس خويش ثنا گفتي.

الهي چه ياد كنم كه خود همه يادم، من خرمن نشان خود همه را فراباد نهادم، اي يادگار جانها و اي يادداشته دلها و ياد كرده زمانها، به فضل خود ما را ياد كن و به ياد لطيفي ما را شاد كن.

الهي جز از شناخت تو شادي نيست و جز از يافت تو زندگاني نه، زنده بي تو چون مرده زنداني است و زنده به تو زنده جاوداني است.

الهي مران كسي را كه خود خواندي، ظاهر مكن جرمي را كه خود پوشيدي، كريما ميان ما و تو داور توئي، آن كن كه سزاوار آني ن آن چنان كه سزاوار ماست.

الهي اگر اين آه از ما دعوي است تو سزاي آني، اگر لاف است بجاي آني، اگر صدقست وفاي آني.

خدايا اگر دعوي است سخن راست است اگر صدق است كار راست است، اگر دعوي است نه بيداد است.

الهي از سه چيز كه دارم در يكي نگاه كن: اول بيخودي كه جز تو را از دل نخواست، دوم تصديقي كه هر چه گفتي گفتم راست، سوم چون با ذكرم خاست، دل و جان جز تو را نخواست.

الهي از دو دعوي به زينهارم و از هر دو به فضل تو فرياد خواهم، از آنكه پندارم بخود چيزي دارم، يا پندارم كه بر تو حقي دارم.

خداوندا از آنجا كه بوديم برخاستيم لكن به آنجا نرسيديم كه خواستيم.

خدايا هر كه نه كشته خودي مردار است و مغبون كسي كه نصيب او از دوستي گفتار است او را كه راه جان و دل بكار است، او را با دوست چه كار است؟

الهي نزديك نفسهاي دوستاني، حاضر دل ذاكراني، از نزديك نشانت ميدهند و برتر از آني، از دورت ميجويند و تو نزديكتر از جاني، ندانم كه در جاني يا جان را جاني، نه اين و نه آني، جان را زندگاني مي بايد و تو آني.

الهي كشيديم آنچه كشيديم همه نوش گشت چون آواي قبول شنيديم، داني كه هرگز در مهر شكيبا نبوديم و بهر كوي كه رسيديم حلقه در دوستي تو گرفتيم، و بهر راه كه رفتيم بر بوي تو آن راه را بريديم، دل رفت مبارك باد، گر جان برود در اين راه پسنديديم.

الهي آتش يافت با نور شناخت آميختي، و از باغ وصال نسيم قرب برانگيختي، بآتش دوستي آب گل سوختي تا ديده عارف را ديدار خود آموختي.

الهي عنايت تو كوه است و فضل تو دريا، كوه كي فرسوده و دريا كي كاست؟ عنايت تو كي جست و فضل تو كي واخواست، پس شادي يكي است كه دوست يكتاست.

الهي از كرم تو همين چشم داريم، و از لطف تو همين گوش داريم،بيامرز ما را كه بس آلوده داريم.

به كردار خويش، بس درمانده ايم به وقت خويش، بس معزوريم به پندار خويش، بس محبوسيم در سراي خويش، دست ما را گير بفضل خويش، باز خوان ما را بكرم خويش، باز ده ما را باحسان خويش

دل كيست كه گوهري فشاند بي تو         يا تن كه بود كه ملك راند بي تو

و  اله  كه  خود  راه  ندارد  بي تو         جان زهره ندارد كه بماند بي تو

الهي تا آموختن را آموختم، آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را برانداختم و انداخته را بيندوختم نيست را بفروختم تا هست بيفروختم.

الهي تا يگانگي بشناختم، در آرزوي شادي بگداختم، كي باشد كه گويم پيمانه بينداختم و از علايق وا پرداختم و بود خويش جمله در باختم.

كي باشد كين قفس بپردازم                 درباغ الهي آشيان سازم

الهي گاه ميگوئي فرود آي، گاه ميگوئي بگريز، گاه فرمائي بيا، گاه گوئي پرهيز.

خدايا اين نشان قربت است؟يا محض رستاخيز؟ هرگز بشارت نديدم تهديدآميز

اي مهربان بردبار، اي لطيف نيك بار، آمد بدرگاه، خواهي به ناز دار و خواهي خوار دار.

گرشنوداين خلق عالم برسرخصمان من   من روادارم نگاراچون توباشي آن من

 

                                                                                      برگرفته از كتاب مناجات خواجه عبدالله انصاري

                                                                                      تالیف: منصورالدين خواجه نصيري

                                                                                       گردآورنده: فرشاد رضاخانلو

                                                                                       www.javdaneh.com

 

 

 

        نظر سنجی          بالای صفحه صفحه اصلی

 

 
   

نام كاربر :

کلمه عبور :

 

 

Copyright 2005 :: Javdaneh. All rights reserved.
Web Development Partner :
Design Group , Best View : 1024x768 pixels